
چگونه یک خطای فکری برخی افراد را به دیدن ارواح سوق می دهد
- تیر 19, 782
- 0 لایک
- مشاهده 107
- 0 دیدگاه
چگونه یک خطای فکری برخی افراد را به دیدن ارواح سوق می دهدنکات کلیدی
خطای فکری برخی افراد
- برخی افراد بیشتر مستعد اشتباه گرفتن یک دسته از “اشیاء” یا خواص آن با انواع دیگر هستند.
- این تمایل با احتمال بیشتری برای باور به ماوراء الطبیعه مرتبط است.
- این الگو می تواند به توضیح اینکه چرا باورهای ماوراء الطبیعه با وجود فقدان شواهد محکم بسیار رایج است کمک کند.

مقالات بشتر در سایت تراپیست
خطای فکری برخی افراد
اعتقاد به ماوراء الطبیعه همچنان از جایگاه اصلی در فرهنگ عامه برخوردار است. دانشمندان علوم اجتماعی زمانی چیزی را به عنوان «ماوراءالطبیعه» طبقهبندی میکنند که هم با درک علمی جهان و هم با دکترین دینی جریان اصلی مخالف باشد (بادر و همکاران، 2010). این میتواند شامل طیف وسیعی از موجودات، رویدادها یا تواناییهایی مانند تواناییهای روانی، پری، یا تأثیر ادعایی ستارگان بر امور انسانی باشد.
نظرسنجیها اغلب نشان میدهند که باور به پدیدههای ماوراء الطبیعه اصلاً غیرعادی نیست. به عنوان مثال، یک نظرسنجی نشان داد که 36 درصد از آمریکایی ها گزارش دادند که به ارواح اعتقاد دارند در حالی که بیش از یک پنجم به جادوگری یا جادوگری اعتقاد داشتند (Ipsos، 2021).
این باور گسترده با توجه به اینکه هیچ مدرک محکمی برای حمایت از وجود هر چیز ماوراء الطبیعه وجود ندارد جالب تر است (برای بررسی به مارکوفسکی، 2023 مراجعه کنید). در عوض، تحقیقات نشان میدهد که ادعاهای غیرعادی معمولاً مبتنی بر چیزهای بسیار غیر ماوراء الطبیعه مانند احساسات ذهنی، تجربیات عجیب و غریب، اشکالات فنی در دستگاههای ضبط یا برداشتهای نادرست است (رادفورد، 2010). پس چرا برخی از مردم این نوع پدیده را به عنوان ماوراء الطبیعه تفسیر می کنند در حالی که دیگران این گونه نیستند؟
ادراک و طبقه بندی
بسیاری از محققان دقیقاً به این سؤال علاقه مند شده اند. یک توضیح ممکن مربوط به چگونگی تمایل افراد مختلف به درک و طبقه بندی چیزها است.
از سنین بسیار پایین، کودکان “دانش اصلی” را در مورد دنیای اطراف خود کسب می کنند (ولمن و گلمن، 1998). از طریق تجربه، آنها یاد می گیرند که طبقات یا دسته بندی های مختلفی از چیزها وجود دارد که ویژگی های متفاوتی دارند و چگونه بین آنها تمایز قائل شوند.
به عنوان مثال، چیزهای فیزیکی متفاوت از چیزهای ذهنی و چیزهای بی جان هستند که با جانداران متفاوت هستند. یک فکر یا احساس شکل یا اندازه ندارد، بلکه اشیاء فیزیکی دارند. به همین ترتیب، چیزهای بی جان به میل خود حرکت نمی کنند و تصمیم نمی گیرند، اما موجودات جاندار این کار را انجام می دهند.
از آنجایی که این یک جنبه اساسی از روانشناسی رشد است، پیشنهاد شده است که بین تسلط فرد بر دانش اصلی و تمایل آنها به باور به چیزهایی – مانند ماوراء الطبیعه – که در تضاد با درک جهان است، وجود دارد. دانش باید ارائه کند. به طور خاص، میزان مستعد بودن یک فرد معین به «آشفتگی هستیشناختی» میتواند بسیاری از این باورها را توضیح دهد (لیندمن و آرنیو، 2007).
چگونه یک خطای فکری برخی افراد را به دیدن ارواح سوق می دهد
به عبارت دیگر، تمایل آنها به اشتباه گرفتن یک دسته از چیزها یا خواص آن با نوع دیگری. این منجر به عدم وضوح مفهومی میشود، جایی که، برای مثال، ممکن است به اشتباه ویژگیهای زنده را به اشیای بیجان نسبت دهند یا ویژگیهای فیزیکی را به چیزهای ذهنی نسبت دهند.
این تصور نادرست با بسیاری از تجربیاتی که معتقدان ماوراء الطبیعه به عنوان ماوراء طبیعی تعبیر می کنند، مطابقت دارد . به عنوان مثال، بسیاری از روایتها از برخورد با نیروهای ظاهراً ماورایی، احساسات درونی را به عنوان چیزی ناشی از یک نیروی خارجی اشتباه میگیرند (دبیس-کارل، 2023). پیادهروی در یک گورستان در شب میتواند ترسناک باشد، اما اشتباه گرفتن این ترس به عنوان چیزی که از نظر روانی توسط موجودی در کمین آن محیط ایجاد میشود، کاملاً چیز دیگری است. مشاهده نوعی عاملیت در بدشانسی یا ادراک آگاهی در اشیاء «نفرین شده» نیز نمونه هایی از سردرگمی هستی شناختی را نشان می دهد.

خطای فکری برخی افراد
چندین مطالعه در طول سال ها تلاش کرده اند این سوال را بررسی کنند. به طور کلی، آنها از ارتباط بین سردرگمی هستی شناختی و باورهای ماوراء الطبیعه پشتیبانی می کنند (به عنوان مثال Betsch و همکاران، 2020؛ ویلیامز و همکاران، 2024). با این حال، نتایج نیز از یک مطالعه به مطالعه دیگر متفاوت است.
خوشبختانه، مقاله جدیدی که در مجله شخصیت و تفاوت های فردی منتشر شده است بینش جدیدی را در مورد این موضوع ارائه می دهد (Gallyamova et al., 2024). نویسندگان به جای جمعآوری دادههای جدید از نمونه جدیدی از شرکتکنندگان برای بررسی سؤال، یک متاآنالیز از تحقیقات موجود در مورد این موضوع را انجام دادند. این یک روش رسمی تحقیق است که به طور آماری نتایج تحقیقات قبلی را در مورد یک سؤال تحقیق خاص ترکیب می کند. با انجام این کار، میتواند هر گونه الگوی عمیقتری را که بین تمام این مجموعه آثار وجود دارد، علیرغم تفاوتهای بین آنها، پیدا کند.
این ترکیب شامل 25 مطالعه قبلی بود که بین سالهای 2010 و 2024 منتشر شد و رابطه بین سردرگمی هستیشناختی و باور به ماوراء الطبیعه را بررسی میکرد. در مجموع، این مطالعات شامل دادههای مربوط به 16129 شرکتکننده از 11 کشور مختلف بود. این یک نمونه معقول برای کار نه تنها از نظر تعداد کل افراد درگیر، بلکه به دلیل نمایندگی بین فرهنگی آن ارائه می دهد.
نویسندگان از روشهای آماری برای بررسی سوگیری انتشار استفاده کردند که میتواند بر نتایج آنها تأثیر بگذارد (یک نگرانی مهم در مورد هر متاآنالیز) اما هیچ مدرکی دال بر سوگیری قابل توجهی پیدا نکردند . این باعث افزایش اعتماد به یافته ها می شود.
آنچه آخرین مطالعه پیدا کرد
نتایج نشان داد که تنوع قابل توجهی در این مطالعات وجود دارد. نتایج خاص در بین آنها متفاوت بود، که می تواند یافتن یک الگوی واضح را دشوار کند. با این حال، نتیجه کلی یک الگوی ثابت بود: افرادی که سردرگمی هستیشناختی بیشتری را بیان میکنند، به احتمال بیشتری به ماوراء الطبیعه اعتقاد دارند.
این واقعیت که این مطالعه شامل طیف وسیعی از کشورها بود. به تعیین اینکه آیا یافتهها ناشی از تفاوتهای فرهنگی است یا چیزی اساسیتر در مورد روان انسان، کمک میکند. در این مورد، علیرغم تفاوت بین مطالعات در کشورهای مختلف، الگوی کلی همچنان ادامه داشت.
یافتههای این گزارش به خودی خود جالب هستند، اما همچنین مسیرهای بالقوه برای تحقیقات آینده را برجسته میکنند. اولی مربوط به این واقعیت است که در قدرت رابطه بین سردرگمی هستیشناختی و باور ماوراء الطبیعه تفاوت وجود دارد. که نمیتوان آن را با نگاه کردن به متغیرهایی که نویسندگان به آنها دسترسی داشتند، توضیح داد. از این جا مشخص می شود که عوامل مهم دیگری نیز نقش دارند اما هنوز باید شناسایی شوند.
دوم، نتایج همچنین نیاز به تحقیقات بین فرهنگی بیشتر را نشان می دهد. این امر به ویژه در مورد کارهایی که می توانند به دقت از اعتبار معیارها. در میان ملل و زبان های مختلف اطمینان حاصل کنند، صادق است.
در حالی که پرسشها باقی میماند، یافتهها پیوندی جذاب بین شناخت و چیزهایی را که مایل به باور آنها هستیم، نشان میدهد. همچنین به نظر می رسد آنها نشان می دهند. که فرهنگ یا برخی عوامل اجتماعی دیگر می توانند این رابطه را با توجه به واریانس مطالعه تغییر دهند. در نتیجه، بررسی بیشتر میتواند به بینشهای جدیدی در مورد چگونگی بهبود تفکر انتقادی و در این فرآیند. محافظت از خود در برابر باورهایی که بر پایههای متزلزل شکل گرفتهاند منجر شود.


نظر خود را بگذارید