معرفی
روانکاوی عصبی بیش از 20 سال است که وجود دارد. از نظر بالینی، کاربردهای خود را با ارائه روان درمانی روانکاوانه به بیماران عصبی آغاز کرد ( کاپلان سولمز و سولمز، 2000 ). مزایای این رویکرد شکاف مهمی را در کار درمانی با این بیماران پر کرده است، زیرا تصدیق می کند که یک تجربه ذهنی وجود دارد که باید به عنوان بخشی از درمان مورد توجه قرار گیرد. با این حال، استفاده از دانش گفتگوی بین روانکاوی و علوم اعصاب در کار بالینی با بیماران غیرعصبی بیشتر طول کشیده است. در میان پزشکان علاقه مند به تحلیل عصبی-روانکاوی اجماع وجود دارد که تأیید کنند وقتی یافته های علوم اعصاب را در عمل خود ادغام می کنند، کار آنها اصلاح شده است. با این حال، به نظر می رسد مقالات کمی به طور مستقیم به این موضوع می پردازند (به عنوان مثال، جانسون، 2009 ، 2010 ؛ لین و همکاران، 2015 ؛ فلورس مورسی، 2017 ؛ سولمز، 2018b ). مورد دوم اتفاقی به نظر نمی رسد. ثابت شده است که ادغام یافته های علوم اعصاب با نظریه روانکاوی یک کار چالش برانگیز است. انجام چنین تلاشی چقدر ضروری است؟ این مقاله در نظر دارد دلایلی را شرح دهد که چرا کار بالینی از یک رویکرد آگاهانه عصبی-روان تحلیلی سودمند است. این سند برخی از موضوعات اصلی در روانکاوی عصبی را پوشش می دهد که ممکن است ارتباط بالینی برای عملکرد روان درمانی با بیماران غیرعصبی داشته باشد، و به دنبال آن تکنیکی عمدتا مبتنی بر علوم اعصاب عاطفی ارائه می شود که پزشکان ممکن است آن را برای تکمیل روش روانکاوی ارزشمند بدانند. یک روش دیالکتیکی برای انجام کار بالینی از عصب روانکاوی به تدریج در حال تبدیل شدن به یک روان درمانی مبتنی بر عصب روانکاوی است.
چالش های درمان های روانکاوی
طی بیش از صد سال تمرین روانکاوی، تکنیک آن برای تعدادی از افرادی که به دنبال تسکین علائم در اتاق مشاوره بوده اند، مفید بوده است. این رویکرد به عنوان یک رویکرد روان درمانی شناخته شده است که اثربخشی طولانی مدت دارد زیرا تلاش می کند بفهمد علائم چگونه بر اساس فرآیندهای ناخودآگاه منشا می گیرند. به طور کلی پذیرفته شده است که بازگشت به گذشته برای جستجوی منشأ یک نشانه مفید و متمایز از تکنیک روانکاوی است. با این حال، نقاط قوت خود می تواند به همان اندازه مشکل ساز شود، به عنوان مثال، بازسازی خاطرات زمان می برد، معمولاً سال ها که ممکن است برای برخی علائم بسیار طولانی باشد. پیامد فرآیند بلندمدتی که روانکاوی بر آن دلالت می کند، هزینه بالای آن است که ممکن است آن را برای برخی افراد غیر قابل دسترس کند. اشکال دیگر در غیرقابل پیش بینی بودن آن از نظر مدت زمان و نتیجه بالقوه است.
سایر موضوعات مرتبط را می توان در نظریه و تکنیک روانکاوی یافت. یکی از آنها وجود مکاتب بسیاری در روانکاوی است که به جای تلاش برای ادغام ادعاهای خود، به مبارزه با یکدیگر تمایل دارند. از یک سو، داشتن دیدگاه های متفاوت در روانکاوی می تواند غنای منحصر به فرد آن را تشکیل دهد. از سوی دیگر، بسیاری از مدارس ممکن است در نهایت دانش بالینی را تقسیم کنند که ممکن است به بهای عملکرد پزشک در اتاق مشاوره تمام شود. اما شاید مهم ترین مفهوم این باشد که دانستن اینکه کدام رویکرد برای او بهترین است را برای فردی که به دنبال کمک است دشوار می کند. علاوه بر این، نتایج درمان های روانکاوی می تواند از یک پزشک به پزشک دیگر بسیار متفاوت باشد. این یک مؤلفه طبیعی یک فرآیند ذهنی است، اما مشخص نیست که آیا این تکنیک کاری است که کار می کند یا به فردی که آن را اعمال می کند بستگی دارد.
یک مشکل اضافی برای افراد در جستجوی درمان می تواند این باشد که بدانند کدام رویکرد روان درمانی برای آنها بهترین است، به عنوان مثال، تمایز بین روانکاوی و روان درمانی های روان پویشی یا روانکاوی، که تشخیص تفاوت های آنها حتی برای برخی از پزشکان در این زمینه می تواند دشوار باشد. مشکلات بیشتر در بخشهای دیگر این مقاله به تفصیل بیان خواهد شد، اما آنچه واضح است این است که روانکاوی میتواند از گفتوگو با سایر زمینههای دانش برای کار بر روی ویژگیهای ضعیفتر آن سود ببرد ( کاندل، 1999 ؛ گورین، 2019 ).
سوال بعدی که باید به آن پرداخت این است که چرا باید با علوم اعصاب گفت و گو کرد. فروید 20 سال قبل از ایجاد روانکاوی ( ساکس، 1998 ) یک متخصص مغز و اعصاب بود که به این معنی است که علم اساسی روانکاوی علم اعصاب است ( جانسون و فلورس موری، 2016 ) و بدون کار عصب شناختی فروید اصلاً روانکاوی وجود نخواهد داشت ( فلورس موری). ، 2019b ). با در نظر گرفتن همبستگی های شناخته شده مغز و ذهن، جای تعجب نیست که علوم اعصاب برای پیشنهاد فروید در مورد فراروانشناسی بسیار مهم هستند ( Solms, 2021 ). علاوه بر این، هنگامی که یک موضوع تنها از یک دیدگاه بررسی می شود، بیشتر مستعد سوگیری و درک جزئی است. روانکاوی تمایل زیادی به اعتماد بیش از حد به روش خود دارد ( Solms and Turnbull, 2002 ). به ندرت به دنبال یافته های اضافی از سایر زمینه های دانش است. یک نگرانی همیشگی این است که آیا می توان آن را به عنوان روانکاوی تعریف کرد، اگر به گفت و گو با حوزه های دیگر دانش باز شود؟ عصب روانکاوی در تعریف خود از رویکرد دیالکتیکی پیروی می کند ( Solms and Turnbull, 2011 ). از این رو، یک عمل بالینی عصب-روان تحلیلی آگاهانه زمانی باید سودمند باشد که بتواند مشارکت های ارزشمند دو دیدگاه را در نظر بگیرد. شناخته شده ترین مدل عصبی-روان تحلیلی برای کار بالینی کارگاه مفاهیم بالینی مارک سولمز است که او در چندین کشور برگزار کرده است و در حال حاضر به صورت آنلاین در دسترس است. از آنجا، انجمن بین المللی عصب روانکاوی یک ثبت بالینی را راه اندازی کرد. همچنین مقاله ای از سولمز (2018b) وجود دارد که به مسائل بالینی می پردازد. ایده های او به عنوان پایه ای برای تلاش های بالینی بیشتر برای کار از دیدگاه دیالکتیکی، از جمله روش یکپارچه ای که در اینجا پیشنهاد شده، مورد بحث قرار خواهد گرفت.
موضوعات عصب روانکاوی در کار بالینی
روانکاوی عصبی در موضوعات مختلفی از جمله آگاهی و ناخودآگاه، حافظه، رویاها، دفاع، تمایلات جنسی، و انگیزهها و موارد دیگر مشارکت داشته است. اما احتمالاً موضوعی که بیش از همه متخصصان بالینی را به خود جلب کرده است تأثیر است. علوم اعصاب عاطفی پانکسپ ( پانکسپ، 1998 ؛ پانکسپ و بیون، 2012 ) و پیشنهاد او از هفت سیستم احساسی اساسی نقطه شروعی برای پرداختن به نیاز به ارزیابی مجدد کار بالینی بوده است. به عنوان مثال بیانیه یک شناسه آگاهانه را در نظر بگیرید ( Solms and Panksepp, 2012 ; Solms, 2013 ) که به سختی می تواند بدون پیامدهای بالینی انجام شود. برای ایجاد یک رویکرد یکپارچه، سه مرحله اصلی برجسته شده است. (1) شناسایی و تصدیق پارادوکس ها و ابهامات در مفاهیم روانکاوی. این یک موضوع مرتبط است زیرا کار بالینی مبتنی بر مفاهیم فرضی است. اگر مفهومی مبهم باشد یا مستلزم یک پارادوکس نظری باشد، پس کاربرد آن در کار بالینی به اندازه مفهوم مبهم یا مبهم است. (2) ادغام دانش از زمینه ها و دیدگاه های مختلف در نظریه روانکاوی می تواند به اطلاع رسانی موضوعات روانکاوی کمک کند و به طور بالقوه به حل برخی از مشکلات مفهومی و بالینی که قبلا توضیح داده شد کمک کند. (3) برای بهره مندی از تلاش های یکپارچه موجود در عصب روانکاوی، هم نظری و هم بالینی. به همان اندازه که ممکن است ساده به نظر برسد، وقتی دانش عصب روانکاوی توسعه یافت، چالش بعدی این است که بدانیم چگونه آن را در موقعیت بالینی به کار ببریم. بخشهای زیر برخی از تغییرات بالقوهای را که ممکن است زمانی که کار بالینی دانش عصب-روان تحلیلی را یکپارچه میکند، پوشش دهد.
مسائل مفهومی در روانکاوی
مشکل مفهوم سازی در روانکاوی از نوشته های فروید شروع می شود. کار او ادامه داشت و کم نبود که دیدگاه خود را در مورد برخی موضوعات تغییر داد و از این رو، نیاز به اصلاح مفاهیم در کار نظری خود داشت. گاهی اوقات دلایل این تغییرات را توضیح می داد و خوانندگان را در مورد داده های جدید ادغام شده با ایده های قبلی آگاه می کرد. در مواقع دیگر او توضیح نداد که یک مفهوم اصلاح شده است یا دلایلی برای استفاده از دیدگاه متفاوت وجود دارد. دومی به فروید به اندازه خوانندگان تفاسیر زیادی از کارش ارائه کرده است که اگر فقط به یک نظریه ذهن مربوط باشد مشکلی نیست. با این حال، اگر این نظریه پایه و اساس کار بالینی باشد، دقت بیشتر سودمند خواهد بود. یک مشکل برجسته مرتبط، عدم دقت در ترجمه مقالات و کتاب های فروید بوده است. ویرایش جدیدی از آثار روانشناختی کامل فروید ( Solms, 2018a ) ممکن است به روشن شدن برخی از مسائل مفهومی مربوط به انگیزهها و غرایز کمک کند و فقط یک مثال را ذکر کنیم. غیرقابل اعتماد بودن در نسخه های مختلف منجر به سردرگمی و تفسیرهای گمراه کننده از کار فروید شده است.
به طور خلاصه، نظریه فروید در مورد ذهن، ستون عمل روانکاوی است و هنوز هم جامع ترین است. همانطور که قبلا ذکر شد، اگر دارای پارادوکس ها و مفاهیم مبهم باشد، کار بالینی نیز نامشخص می شود. روانکاوی اعصاب به تجدید نظر در چندین موضوع مشکل ساز کمک کرده است، به عنوان مثال، کیفیت ناخودآگاه id ( Solms and Panksepp, 2012 ; Solms, 2013 )، سرکوب ( Boag, 2012 ؛ Kessler et al., 2017 ; Solms, 2018, و اخیراً تجدید نظر سولمز در مجموعه ادیپ (در فلورس مورسی، 2020 ؛ سولمز، در مطبوعات b ) و درایوها ( Solms، در مطبوعات a ). هنگامی که یک تعریف اساساً در سراسر اثر یک نویسنده یکسان می ماند، ویژگی های اصلی آن برجسته می شود و مفهوم را اصلاح می کند. در مقابل، وقتی توضیحات چندین بار در طول اثر نویسنده تغییر می کند، مبهم می شود. علاوه بر این واقعیت که یک نظریه خوب نیاز به هماهنگی در مفاهیم خود دارد ( بالینت، 1968 )، اگر از آن نظریه برای هدایت کار بالینی استفاده شود، روشن کردن پارادوکس های بالقوه آن بسیار مهم است. یک مثال قابل توجه موضوع کنگره بین المللی انجمن بین المللی عصب-روانکاوی، یعنی سرکوب بود (برای مطالعه در مورد دیدگاه های متنوعی که در این رویداد به آنها پرداخته شده است، فلورس موری، 2018 را ببینید ). یکی از اهداف درمان های روانکاوانه، غلبه بر سرکوب، یعنی تبدیل محتویات ناخودآگاه ذهن به محتوای آگاهانه است. با این حال، اگر بتوان سرکوب را به روشهای متفاوتی که متضمن معانی متفاوتی است درک کرد، یکی از مهمترین اهداف بالینی روانکاوی نامشخص است.
یکی دیگر از مشکلات اساسی مفاهیم در روانکاوی به مکاتب متعددی مربوط می شود که در آنها دو گرایش اصلی قابل شناسایی است. اول این که مکاتب مختلف از یک مفهوم برای پدیده های مختلف استفاده می کنند. برای مثال، مفهوم «ساختار» برای نشان دادن چیزهای مختلف توسط نویسندگان مختلف استفاده شده است (مثلاً، فروید، 1923 ، 1938 ؛ فیربرن، 1954 ؛ برگرت، 1974 ). گرایش دوم با مکاتب و نویسندگان مختلف ارتباط دارد که از مفاهیم یا نامهای متفاوتی برای پدیدههای معادل استفاده میکنند. به نظر می رسد تغییرات جزئی نیاز به نام یا مفهوم متفاوتی دارد، بدون اینکه سهم سایر نویسندگان در موضوع مشابه را تأیید کند. به طور طبیعی می توان انتظار اختلاف بین پزشکان را داشت، با این حال، هنگامی که عناصر اساسی انتزاع می شوند، حس اصلی تمایل به همپوشانی مهمی دارد. مزیت عظیم چنین همپوشانی امکان تأیید یک فرضیه در میان مکاتب و نویسندگان مختلف در روانکاوی است. با این حال، مشکل بعدی این است که تعداد کمی از نویسندگان تلاش می کنند دانش کلی روانکاوی را ادغام کنند. از این رو، فقدان بحث های بالقوه و ادغام دانش ممکن است برای روانکاوی به طور کلی و به ویژه برای کمک به کار بالینی ضرر باشد. علاوه بر این، گفتوگو با حوزههای دیگر میتواند با مبانی مفهومی روشن تسهیل شود. به عنوان مثال، اگر مفهوم سرکوب برای نویسندگان و پزشکان مختلف معانی متفاوتی داشته باشد، تلاش برای عملیاتی کردن آن برای تحقیقات بیشتر تقریباً غیرممکن می شود (به عنوان مثال، Boag، 2006 ؛ Erdelyi، 2006 را ببینید ). چگونگی تصور پزشکان از سرکوب ممکن است کل هدف کار آنها را تغییر دهد. و سرکوب تنها یک نمونه در میان بسیاری است. نظریه روانکاوی می تواند از بازنگری های دقیق برای تسهیل آزمایش بیشتر مفاهیم بهره مند شود ( کاندل، 1999 ) و روشن شدن مداوم نحوه عملکرد ذهن که به نوبه خود ممکن است کیفیت بیشتری را در رویکردهای بالینی ارتقا دهد. برای این منظور، گورین (2006) از مفهوم رایل در مورد “توصیف های غلیظ” برای انتقال نیاز به نظریه های پیچیده ذهن در روانکاوی استفاده کرد. گوورین با ابراز نگرانی خود در مورد عدم تولید دانش جدید در روانکاوی، نیاز به ایجاد نظریههای بزرگ جدید ذهن را برجسته میکند که ممکن است مشکلات تجربی را توضیح دهد که فرضیههایی را برای آزمایش ایجاد میکنند. از این رو اولین گام، شناخت آن دسته از مشکلاتی است که تأثیر مستقیمی بر کار بالینی دارند.
ذهن ناخودآگاه، سرکوب و حافظه
با وجود مکاتب و دیدگاه های مختلف در تفکر روانکاوانه، مهمترین موضوع ذهن ناخودآگاه باقی می ماند. این ایده که آگاه کردن ناخودآگاه هدف اصلی درمان روانکاوانه است، ممکن است با یافتههای علوم اعصاب به چالش کشیده شود یا حداقل حس آن پس از در نظر گرفتن برخی حقایق مهم تغییر کند. ناخودآگاه پویا بر این تصور استوار است که سرکوب تجربیات بیش از حد دردناک را به بازنماییهای دوپاره ناخودآگاه تبدیل میکند. اولین پیشنهاد فروید به قسمتهای زندگینامهای اشاره داشت که به دلیل تأثیر غیرقابل تحملی که همراه آنها بود فراموش شدند ( برویر و فروید، 1893-1895 ؛ فروید، 1894 ، 1895/1950 ). فرآیند ذهنی که این حالت فراموشی را توضیح می دهد، دفاعی است که هدف آن تضعیف شدت عاطفه منفی است.1 . با این وجود، استفاده از دفاع مستلزم یک سازش است که منجر به علائم می شود. محتویات ناخودآگاه سعی در بازیابی کیفیت خودآگاه اولیه خود دارند. پس از سال 1897، فروید (در بواگ، 2006 ) مفهوم اولیه خود را از سرکوب شده اصلاح کرد و اظهار داشت که آنچه ناخودآگاه می شود یکی از بخش هایی است که باعث تضاد بین تمایلات متضاد می شود، یعنی انگیزه ها و/یا امیال. سپس این علامت نماد یا استعاره ای از سرکوب شده خواهد بود و زمانی که محتوای ناخودآگاه به آگاهی برسد برطرف می شود. اگر پذیرفته شود که یک تجربه هشیار دردناک میتواند ناخودآگاه شود و هزینه آن شکلگیری علائم است، آنگاه هدف هشیاری ناخودآگاه منطقی است. با این حال، آگاهی از وجود چندین سیستم حافظه ( Milner et al., 1998 ) برای فروید در دسترس نبود. آلبرینی (در فلورس موری، 2020 ) ادعا کرده است که فروید با مشکل توضیح چندین فرآیند روانشناختی تنها با تکیه بر یک سیستم حافظه مواجه شده است. چیزی که اکنون می دانیم این است که یک تجربه در سیستم های حافظه چندگانه کدگذاری شده است که فراموش کردن آن را، حداقل به طور کامل، سخت می کند. علاوه بر این، حافظه به قانون Ribot پاسخ میدهد که ادعا میکند خاطرات قدیمیتر کمتر در برابر فراموشی آسیبپذیر هستند که میتوان آن را با فرآیندهای تثبیت توضیح داد ( آلبرینی، 2005 ). از این رو، تصور خاطره ای که به طور کامل فراموش شده باشد بعید است. تنوع خاطره ای اجازه می دهد تا یک حافظه ذخیره شود و بر رفتار تأثیر بگذارد ( Solms and Turnbull, 2002 ). با این حال، تعدادی از پزشکان وجود دارند که به نظر میرسد به ایده خاطرات سرکوبشده سرکوبشده سرکوبشده سرکوب شده پایبند هستند. بواگ (2006) این واقعیت را به عنوان آسیب شناسی علم با پیامدهای عظیم در نحوه انجام کار بالینی در نظر گرفت. مشارکتهای عصبی روانکاوی همچنین توضیح میدهند که چگونه فراموش کردن یک قسمت آسیبزا ممکن است با مفهوم سرکوب ارتباطی نداشته باشد.
سیستم های حافظه متنوع، نواحی و مدارهای آناتومیکی متفاوتی را به خدمت می گیرند. همانطور که مطالعات گسترده با بیمار HM نشان داده است ، اگر یک سیستم حافظه مختل شود، سیستم های دیگر ممکن است عملکردی باقی بمانند ( Milner et al., 1998 ).2 ( Squire, 2009 ). تکنیک روانکاوی عمدتاً بر حافظه اعلانی متکی است، یعنی اپیزودهایی که می توانند با کلمات توصیف شوند. اگر تجربه ای را نتوان به صورت شفاهی بیان کرد، عموماً تصور می شود که سرکوب شده است. زمانی که سیستمهای حافظه مختلف و روشی که در آن کار میکنند در نظر گرفته شود، میتوان دومی را به چالش کشید. در صورتی که سیستم حافظه اپیزودیک که بر هیپوکامپ متکی است در شکل گیری حافظه نقش نداشته باشد، ممکن است خاطرات اعلام نشوند. یکی از دلایل شناخته شده مربوط به تجربیات استرس زا است که محور هیپوتالاموس-هیپوفیز-آدرنال (محور HPA) را فعال می کند. اگر فردی دچار یک رویداد آسیب زا شود، ممکن است ترشح کورتیزول عملکرد هیپوکامپ را مسدود کند ( LeDoux, 1996 ; Yovell et al., 2015 ) که به نوبه خود مانع شکل گیری یک خاطره اپیزودیک از رویداد می شود. . بنابراین، این قسمت فراموش یا سرکوب نمی شود. به سادگی در قالب اپیزودیک که بتوان آن را به صورت شفاهی بازیابی کرد کدگذاری نشده بود. با این حال، این تجربه به دلیل رمزگذاری آن به عنوان یک حافظه عاطفی که آمیگدال را به خدمت می گیرد، بر رفتار فرد تأثیر می گذارد. شرطی سازی ترس شکل دقیقی از حافظه است که یک زمینه خاص را با یک حالت عاطفی مرتبط می کند. این نوع ارتباط را نمی توان حذف کرد زیرا به منظور پیش بینی موقعیت های مشابه در آینده است. پس از آن فرد می تواند از زمینه های خطرناک برای محافظت از زندگی و یکپارچگی خود در آینده اجتناب کند.
حافظه ضمنی با ناخودآگاه مرتبط است ( کاندل، 1999 ). با این حال، یادگیری تداعی می تواند در شرایط مختلف آگاهانه یا ناخودآگاه باشد. تمایز بستگی به این دارد که آیا یادگیری انجمنی هیپوکامپ را جذب می کند یا خیر. بسیاری از تداعی ها به طور ضمنی آموخته می شوند و بنابراین، نمی توانند اظهاری شوند. مورد دوم برای درک مطالب ناخودآگاه مهم است. به عنوان یک مثال تخیلی کلاسیک، اگر سگ پاولوف به مطب یک روانکاو مراجعه میکرد تا با شنیدن زنگها از ترشح بزاق خود جلوگیری کند، سگ نمیتواند شرایطی را که انجمن در آن ایجاد شده است به روانکاو بگوید. علاوه بر این، حتی اگر سگ بتواند کل قسمت را در قالب کلمات بیان کند، باز هم این ارتباط را تغییر نمیدهد (به نظر آلبرینی در فلورس موری، 2020 مراجعه کنید ). افراد دائماً در معرض یادگیری تداعی خود به خودی هستند که به صورت اپیزودیک کدگذاری نشده است. این نوع حافظه ناخودآگاه در مفهوم سازی سنتی خود با سرکوب و ناخودآگاه پویا ارتباطی ندارد. با وجود این، نقش مهمی در زندگی روانی دارد. رویکرد عصب روانکاوی به این نوع فرمولبندی میتواند روشن کند که برخی از محتویات ناخودآگاه مستعد تبدیل شدن به هوشیاری شناختی نیستند. با توجه به این شرایط، به نظر می رسد این سوال مطرح شود که بیان آنها در قالب کلمات چقدر مفید است و چگونه می توان در طول درمان های روانکاوانه با آنها مقابله کرد.
از این رو، کار بالینی نیاز به دسترسی به آن خاطرات رویه ای و عاطفی از طریق روش های مختلف دارد. فروید (1938) پیشنهاد کرد که انتقال بخش مهمی از درمان روانکاوی است. بنابراین، درک انواع مختلف خاطرات مربوط به کار بالینی است، به عنوان مثال، حافظه کاری کوتاه مدت و سیستم های حافظه صریح و ضمنی بلند مدت. این فرضیه وجود دارد که انتقال به حافظه رویه ای و عاطفی مربوط می شود ( ترنبول و همکاران، 2006 ؛ مور و همکاران، 2017 ). دانستن نحوه عملکرد این سیستم ها می تواند به انجام مداخلات فنی دقیق تر در طول درمان کمک کند. بیشتر در مورد پیامدهای این نوع خاطرات ناخودآگاه از نظر تأثیر در بخشهای دیگر این مقاله مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
اکنون این پرسش به این موضوع می پردازد که چه چیزی را می توان هشیارسازی ناخودآگاه و مزایای آن به عنوان یک ابزار روان درمانی در نظر گرفت. چندین بار در اتاق مشاوره یک فرد ممکن است ادعا کند که دوره های خاصی از زندگی خود را به یاد نمی آورد، اغلب دوران کودکی خود را. اگر مستقیماً از او خواسته شود، ممکن است شخص گزارش دهد که به آن خاطرات دسترسی ندارد. تشخیص اینکه آیا این به دلیل مقاومت است یا دفاع، ساده نیست. اگر به روشی غیرمستقیم از افراد سؤال شود، افراد تمایل دارند خاطرات دوره ای را که ادعا می کردند برای یادآوری در دسترس نبود، بازیابی کنند. بعید است که این تجربه سرکوب شده باشد. یک توضیح قابل قبول این است که وقتی ایگو هشدار داده نمی شود، حافظه قابل بازیابی است. به گفته مارتی (1990) و سولمز (2013) ، این خاطرات از پیش آگاهانه بودند. هنگامی که فروید ( 1894 ؛ بروئر و فروید، 1893-1895 ) هنوز از سرکوب به عنوان فراموشی انگیزهای از اپیزودهای دردناک یاد میکرد، او ادعا کرد که فرآیند دفاعی با تصمیم داوطلبانه برای دور نگه داشتن آن قسمت از آگاهی آغاز شد. با این حال، اگر ماهیت محتوای ناخودآگاه کیفیت ناشناخته آنها باشد، نمی توان آنها را آگاه کرد. بازنماییها را میتوان پیشآگاهانه و نه ناخودآگاه در نظر گرفت. برخی از آنها با توجه به ارزش عاطفی داده شده برای بازیابی در دسترس تر هستند. بازنمایی های مرتبط با عاطفه مثبت بیشتر در دسترس خواهند بود در حالی که تصاویر مرتبط با تأثیرات منفی ممکن است کمتر در دسترس باشند. با این حال، بازنمایی های آسیب زا می توانند بر خلاف میل فرد بسیار در دسترس باشند، به عنوان مثال، در اختلال استرس پس از سانحه ( LeDoux, 1996 ) که به موضوع مطالب آگاهانه و پیش آگاهانه پیچیدگی می بخشد. و از نظر درمانی چقدر برای بازیابی تجربیات پیش آگاهانه مفید است؟ بروئر و فروید (1893-1895) فکر می کردند که تخلیه تنش راه حلی برای علائم روان رنجور است. ترشح می تواند از طریق حرکت یا از طریق تداعی اتفاق بیفتد. صحبت در مورد حوادث آسیب زا منجر به حرکت و در نتیجه تخلیه شد. سپس ابیراشن یا کاتارسیس آغاز درمان صحبت کردن است. فروید وقتی متوجه شد که بیان تجربیاتی که با عاطفه منفی مشخص می شود برای حل علائم کافی نیست، مدل اولیه برویر را توضیح داد. او انتقال را کشف کرد و تحلیل آن را پیشنهاد کرد ( فروید، 1909 ، 1938 ) و بعداً انتقال متقابل را توصیف کرد. با این حال، هدف نهایی روانکاوی با دستیابی به کار تسهیل شد ( فروید، 1914).). سپس روش روان درمانی فروید شامل یک سری مراحل به سوی درمان بود که شامل بیان کلامی و درک مطالب ذهنی، شناسایی ویژگی های رابطه انتقال-مقابل انتقال، و کار از طریق دفاع و اجبار تکرار بود. احتمالاً در حال کار است که مبهم ترین مفهوم روش روانکاوی ( لاپلانش و پونتالیس، 1973 ) را تشکیل می دهد. ممکن است فرد در مورد مطالب آسیب زا صحبت کند، منشأ رفتارهای تکراری را درک کند، حتی آنهایی که در رابطه انتقال-مقابل انتقال دیده می شوند و همچنان همان الگوی علامتی را تکرار می کنند. برخی استدلال می کنند که کار کردن از دست رفته است، اما رسیدن به مرحله نهایی که به وضوح تعریف نشده است، چالش برانگیز است.
کاربردهای عصب-روان تحلیلی بالینی بر اساس عصب شناسی عاطفی
بخش های قبلی به برخی از مهم ترین مشکلاتی که در تکنیک روانکاوی می توان یافت اشاره کرد. موارد بیشتری را می توان اضافه کرد و برخی از آنها در چارچوب عصب شناسی عاطفی مورد بررسی قرار خواهند گرفت. هدف پیشنهاد زیر حل همه مشکلات ناشی از کار بالینی روانکاوی نیست، بلکه کمک به فرضیههای بالینی برای بهبود تدریجی ابزارهای موجود فعلی ما از طریق یک رویکرد آگاهانه عصبی-روانکاوی است.
نقش اساسی تأثیر
برویر و فروید (1893-1895) به سرعت دریافتند که علت هیستری مستقیماً با عاطفه مرتبط است. آنها پیشنهاد کردند که تأثیرات غیرقابل تحمل به معنای افزایش مقدار انرژی در سیستم عصبی است. مقدار اضافی باید تخلیه می شد تا از شدت تأثیر منفی کاسته شود. شکل گیری علائم نتیجه عملکرد مکانیسم های دفاعی بود ( فروید، 1894 ) که با هدف کاهش میزان درد ذهنی انجام می شد. بنابراین یکی از وظایف ذهن این است که از احساسات ناخوشایند اجتناب کند. سولمز (2018b ، 2019 ، 2020 ، 2021) پیشنهاد کرده است که عاطفه منفی نیازهای ارضا نشده را بیان می کند. پانکسپ ( 1998 ، 2011 ؛ پانکسپ و بیون، 2012 ) توضیح داد که سه نوع تأثیر اولیه وجود دارد، یعنی حسی، هموستاتیک، و عاطفی. آنها توسط تمام مغزهای پستانداران مشترک هستند و هدف آنها بقا است. سولمز (2021) معتقد است که این سه نوع تأثیرات هموستاتیک هستند زیرا به دنبال ارضای نیازهای ناشی از بدن هستند. تأثیرات منفی نشان می دهد که کمبود هموستاز وجود دارد، یعنی باید یک نیاز برآورده شود. احساسات ناخوشایند ذهن را به انجام کار و حل مشکلات سوق می دهد. در مقابل، تأثیرات مثبت بازگشت به حالت هموستاتیک را نشان می دهد که به طور ذهنی به عنوان لذت احساس می شود. Panksepp و Biven (2012) اعلام کردند که تأثیرات همیشه آگاهانه هستند و در ناحیه خاکستری دور قناتی (PAG) واقع در مغز میانی ایجاد می شوند. تأثیرات منجر به الگوهای رفتاری و غریزی از پیش تنظیم شده می شود که پاسخ های بدون قید و شرطی را تشکیل می دهند که به نفع بقا طراحی شده اند. این پاسخهای عاطفی خام، احساسات فرآیند اولیه را در طبقهبندی پانکسپ، جستجو، وحشت/غم، خشم، ترس، شهوت، مراقبت و بازی تشکیل میدهند.3 (به فرمول اولیه پانکسپ از هفت سیستم عاطفی اساسی در پانکسپ، 1998 مراجعه کنید ). هر سیستم عاطفی توسط محرکهای مشترک اعضای یک گونه فعال میشود، زیرا مستلزم یادگیری موقعیتهای پیشبینیشده در طول نسلهای متعدد است. این الگوهای واکنش ژنتیکی از پیش سیمکشی شده یک مکانیسم تکاملی مؤثر را تشکیل میدهند تا اطمینان حاصل شود که اعضای یک گونه مجبور نیستند از همان ابتدا آنچه را که اجدادشان تحت شرایط خاص تجربه کردهاند، بیاموزند. سولمز (2021) در مورد این دیدگاه توضیح داده است که بر بیان نیازهای ارضا نشده تأثیر می گذارد که ذهن را به انجام کار برای برآورده کردن آنها سوق می دهد. به نظر او، در زمانی نیاز غالب وجود دارد که توجه آگاهانه را به خود جلب کند. این نیاز باید در فرآیند روان درمانی شناسایی شود تا بخصوص روی آن کار شود. سولمز (در چاپ b) همچنین اظهار داشته است که احساسات اساسی با یکدیگر تعارض دارند و این وظیفه ذهن است که این تعارضات را حل کند.
پیشنهاد سولمز برای گنجاندن دانش عصبشناسی عاطفی پانکسپ در تکنیک روانکاوی، معنای عاطفهها را گسترش میدهد و به موضوع پیچیده میافزاید. بسیاری از پزشکان فکر می کنند که بیان عواطف با کلمات، فرمول های علامتی را حل می کند. آنها ممکن است به یک کیفیت ناخودآگاه از عواطف اشاره کنند، به عنوان مثال، عواطف سرکوب شده، که زمانی آگاه می شوند که آنها را در قالب کلمات بیان می کنند و بعد درک می شوند و با بازنمایی ها مرتبط می شوند. درست مانند فروید، پانکسپ و بیون (2012) اظهار داشتند که تأثیرات همیشه آگاهانه هستند و سولمز (2021) اخیراً این کیفیت آگاهانه عاطفه را برجسته کرده است. بر اساس پیشنهاد او، عاطفه احساس می شود، یعنی تجربه می شود و کیفیت اساسی آگاهی را تشکیل می دهد. پانکسپ (2011) بر مشکلاتی که ممکن است برای تشخیص عواطف خام ناشی از تفکر شناختی غالب ما با آن مواجه شویم، تأکید کرد. با این حال، او تاکید کرد که چه توجه شناختی به احساسات خود داشته باشیم چه نه، عاطفه ها تجربه می شوند. او اعلام کرد که احساس اجباری است، یعنی ما نمی توانیم احساس را متوقف کنیم که ممکن است به این دلیل باشد که تجربه ذهنی به نفع بقا است. این تصدیق منجر به تجدید نظرهای بیشتر در مفهوم فرویدی id شد. سولمز و پانکسپ ( 2012 ؛ سولمز، 2013 ) استدلال کردند که id به دلیل ماهیت عاطفی نواحی مرکزی ساقه مغز که آگاهی را تولید می کند، آگاهانه است. آنها بر گزارشهای مرکر (2007) تکیه کردند که کارش با کودکان هیدرانسفالیک واکنشهای عاطفی و انگیزههای واضحی را در غیاب قشر نشان داده است. دومی به نفع ماهیت عاطفی آگاهی و چگونگی ارتباط آن با ساختارهای زیر قشری که قشر را جذب نمی کنند، استدلال می کند. پانکسپ (2011) انواع سلسله مراتب تودرتو سازمان عاطفی را پیشنهاد کرد. احساسات فرآیند اولیه از تجربه یاد می گیرند و بر اساس پاسخ های شرطی که به نواحی لیمبیک فوقانی مغز بستگی دارد، به تأثیرات ثانویه تبدیل می شوند. فقط احساسات فرآیند سوم هستند که به مشارکت نواحی قشر مغز نیاز دارند. احساسات فرآیند سوم در مقایسه با احساسات فرآیند اولیه و ثانویه برای بیان کلامی بیشتر در دسترس هستند. تکنیک روانکاوی پایه های خود را بر دیدگاه قشری-محور از عاطفه و آگاهی حفظ کرده است، احتمالاً به پیروی از فروید (1920) یا شاید حتی این سؤال را مطرح نکرده است که آیا داده های علوم اعصاب می توانند موضوع آگاهی و ناخودآگاه را آگاه کنند و منجر به تجدید نظرهای مرتبط در هر دو نظریه و ضمیر شوند. تکنیک. اگر عواطف به صورت شناختی در نظر گرفته شوند، منطقی است که بر ارتباط کلامی کردن آنها تأکید شود. هنگامی که اذعان می شود که تأثیرات احساس می شود، خواه توجه شناختی به آنها داده شود یا خیر، آنگاه تجدید نظر اساسی ضروری به نظر می رسد.
انتقال احساسات به زبان کلامی ممکن است محدودیت های مختلفی را به دنبال داشته باشد. کلمات تا حد امکان دقیق آنچه را که احساس می شود بیان می کنند، اما تجربه ذهنی را نمی توان به یک گزارش شناختی دقیق ترجمه کرد زیرا ماهیت آن احساس می شود. اندیشیدن به عواطف میتواند ابزار مفیدی برای درمانهای روانکاوانه باشد، زیرا اطلاعاتی در مورد آنچه که شخص فکر میکند که احساس یا احساس میکند ارائه میکند. با این حال، مطمئن ترین روش تا کنون برای استنباط احساس شخص دیگری، کیفیت انتقال-مقابل انتقال رابطه درمانی است. با این حال، این روش شامل محدودیت های دیگری نیز می شود. اعتماد به عقیده شخص در مورد احساس دیگری همیشه محدود است، زیرا فرد فقط می تواند ذهنیت خود را احساس کند. استنباط با استفاده از همدلی و دانش شناختی ممکن است به احساس دیگران نزدیک شود، اما هیچ قطعیتی تضمین شده وجود ندارد. بنابراین، تصمیم در مورد اینکه چه احساسی در زندگی فرد برای طراحی یک درمان روانکاوی غالب است ممکن است جانبدارانه باشد و ممکن است از یک پزشک به پزشک دیگر متفاوت باشد. از این رو، روشی که تأثیرات را با در نظر گرفتن ابعاد مختلف تجزیه و تحلیل میکند، ممکن است راهی مؤثر برای درک تأثیرات در طول درمانهای روانکاوی باشد.
برای ارزیابی چگونگی تأثیرگذاری، به طور کلی دو جنبه در نظر گرفته می شود. اول، واکنشهای خود به خودی نسبت به شرایط فعلی، یعنی احساس عاطفی کنونی. دوم، ارزیابی کلیتر از پاسخهای عاطفی کلی که فرد عمدتاً به روشی پایدار تجربه میکند (یعنی خلق و خو). تحلیل پیشنهادی در اینجا روشی را مورد بحث قرار میدهد که به پزشکان کمک میکند تا برداشتهایشان را درباره حالات عاطفی شخص دیگر درک کنند. طبق گفته پانکسپ و بیون (2012) ، عاطفه دارای ابعاد مختلفی است که می توان آن را ارزیابی کرد و می تواند کار بالینی را هدایت کند. بر اساس پیشنهاد وی، ابعاد پیشنهادی برای تجزیه و تحلیل عاطفه در کار بالینی عبارتند از: (1) ماهیت ذهنی عاطفه. (2) پاسخ های رفتاری، که می تواند غریزی باشد یا از تجربه آموخته شود. (3) ایده های شناختی در مورد آنچه احساس می شود. (4) همبستگی های عصبی زیستی عاطفه. شرح مختصری از هر بعد در ادامه آمده است ( جدول 1 را ببینید ).
جدول 1
(1) ماهیت ذهنی عاطفه به ماهیت آگاهانه احساساتی که قبلا توضیح داده شد مربوط می شود، یعنی احساسات به منظور نشان دادن عدم تعادل هموستاتیک است که نیاز به انجام کاری برای بازیابی هموستاز دارد. این کیفیت عاطفه را می توان از رابطه انتقال-مقابل انتقال استنباط کرد. پزشکان آموزش می بینند تا فرضیه هایی را بسازند که برگرفته از احساس بودن با بیمار است. با این حال، تکیه بیش از حد بر برداشت های پزشک ممکن است منجر به تصورات نادرست شود، زیرا هر پزشک مستعد سوگیری های ذهنی خود است. این یکی از دلایلی است که پیشنهاد حاضر پیشنهاد می کند ابعاد دیگری از عاطفه در نظر گرفته شود که می تواند دیدگاه پزشک را تکمیل یا به چالش بکشد.
(2) از نظر پاسخ های رفتاری، ساده ترین شکل، بیان غیرکلامی عاطفه است که عمدتاً در حالات چهره و حرکات دیده می شود. استفاده از کاناپه تحلیلی ممکن است دسترسی به این نوع اطلاعات را محدود کند. وقتی فردی بدون تماس مستقیم چشمی با شخص دیگری صحبت می کند، زبان بدن به ندرت مورد استفاده قرار می گیرد. قالب چهره به چهره که عمدتاً در روان درمانی های روان پویشی مورد استفاده قرار می گیرد، بیان غیرکلامی عاطفه را برمی انگیزد که منبع ارزشمندی از اطلاعات برای تکمیل سایر برداشت های ذهنی پزشک است.
سایر منابع رفتاری می توانند برای افزودن اطلاعات به تحلیل عاطفه مرتبط باشند. به طور کلاسیک پزشکان در روانکاوی آموزش دیده اند تا توجه کمی به رفتار و شرطی شدن بیمار داشته باشند. با این حال، تداعیهای آزاد بیماران تمایل به توصیف رفتارهایی دارند که به دنبال پانکسپ (2011) میتواند عمدتاً به دو شکل باشد. اولین مورد به الگوهای رفتاری غریزی اولیه اشاره دارد که توسط محرک های غیرشرطی ایجاد می شوند، یعنی پاسخ های غیرشرطی. یک مثال، کاوش در محیط برای شناسایی منابع بالقوه موجود برای رفع نیازهایمان است که ناشی از احساس کنجکاوی ذهنی (رفتار جستوجو) است ( جدول 2 را ببینید ). شکل دوم مربوط به رفتارهایی است که از تجربه آموخته می شوند، یعنی تداعی های شرطی که از الگوهای غریزی اولیه زمانی که برای رفع همه نیازهایی که در یک محیط خاص با آن مواجه می شوند ناکافی هستند، تکامل می یابند. این الگوهای آموخته شده سیستم های حافظه ضمنی بلندمدت مانند زیرسیستم های رویه ای و احساسی را به خدمت می گیرند. الگوهای رویهای مهارتها و عادات رفتاری را خودکار میکنند و عمدتاً ماهیت ناخودآگاه خود را حفظ میکنند ( کاندل، 1999 ؛ سولمز، 2017 ). انجمن ها با به کارگیری مدارهای عاطفی مانند شرطی سازی ترس ایجاد می شوند که در آن یک واکنش عاطفی می تواند توسط یک محرک خاص ایجاد شود که زمینه انجمنی آن برای فردی که آن را تجربه می کند ناشناخته باقی بماند. نمونهای از دومی را میتوان در فوبیهای خاص مشاهده کرد که در آن فرد محرکی را شناسایی میکند که واکنش ترس را برمیانگیزد، اما علت تداعیهای ظاهراً بیمعنا اغلب ناشناخته باقی میماند، یعنی ناخودآگاه. یادگیری مشابه از روابط اولیه با دیگران ایجاد می شود که الگوهای رابطه ای را تشکیل می دهند که می توانند بعداً در رابطه انتقال-مقابل انتقال دوباره تجربه شوند. در مجموع، رفتارها توسط تأثیرات هدایت می شوند. اگر پزشکان به رفتار بیمار، چه در اتاق مشاوره و چه برگرفته از گزارش های شفاهی بیمار توجه کنند، اطلاعات ارزشمندی می تواند برای تکمیل یا تضاد با برداشت ذهنی پزشک از آنچه بیمار احساس می کند، در دسترس قرار گیرد.
(3) با توجه به ایده های شناختی در مورد احساسات، همانطور که قبلا ذکر شد، عملکرد روانکاوی بر بیان کلامی عاطفه ها به عنوان بخشی اساسی از درمان تکیه کرده است. مفهوم ناگویی هیجانی ( Sifneos, 1973 ) بر اهمیت شناسایی و توصیف احساسات با کلمات تأکید می کند زیرا این عملکرد برای افرادی که زندگی عملیاتی دارند ( مارتی، 1990 ) که آنها را به شدت در برابر علائم روان تنی آسیب پذیر می کند در دسترس نیست. از این رو، بیان احساسات به یکی از واضحترین اهداف درمانهای روانکاوی، بهویژه برای شخصیتهای خودشیفته و مرزی که به نظر میرسد با ایدههای فروید در مورد تعارض درون روانی همسو نیستند، تبدیل شد. به نظر می رسد برای درک این هدف درمانی از دو فرض اصلی استفاده می شود. اول، آن عاطفه می تواند ناخودآگاه باشد و دوم، آن عاطفه باید با بازنمایی ها مرتبط باشد. بر اساس یافته های پانکسپ، عصب روانکاوی معتقد است که تأثیرات همیشه آگاهانه هستند. سولمز (2019 ، 2021) با استفاده از شواهد نوروبیولوژیکی که نقش کیفی سیستم فعال کننده رتیکولو-تالاموس گسترده و خاکستری دور قناتی را برجسته می کند، به نفع این موضع استدلال کرده است. اگر تأثیرات همیشه آگاهانه باشند، این سؤال ضروری است که چرا بسیاری از پزشکان فکر می کنند که می توانند کیفیت ناخودآگاه داشته باشند.
سوال را می توان در سطوح مختلف پاسخ داد. اولاً، ابعاد مختلف عاطفه، نیاز به توجه به ویژگیهای عصببیولوژیکی آن را به دنبال دارد. برای درک چگونگی تأثیرگذاری بر کار، نیاز به درک اصول عصبی زیستی که بر اساس آنها کار می کنند وجود دارد. طبق گفته Panksepp (1998) Affect لزوماً شامل یک شیمی عصبی پیچیده است که بر مدارهای عصبی آناتومیکی متکی است . اثر به عنوان شاخص نیازهای جسمی و سایر نیازها دارای حداقل سه سطح حل مسئله است که در شکل 1 توضیح داده شده است . سطحی که بعد شناختی به توصیف آن می پردازد، سطح شناخت های فرآیند سوم است. دانستن محتویات شناختی ذهن مستلزم در نظر گرفتن این است که عاطفه همیشه اول است، یعنی هر فکری از یک احساس سرچشمه می گیرد زیرا عاطفه اساس زندگی روانی است. بنابراین، هنگامی که یک بیمار ایده های خود را توصیف می کند، از قبل در مورد عاطفه صحبت می کند و این وظیفه پزشک است که با تکیه بر پشتیبانی از بقیه ابعاد تحلیل عاطفه، محتوای عاطفی را از گفتمان استنتاج کند. این مفید است که به خاطر داشته باشید که هوشیاری شناختی نواحی مختلف قشری از جمله قشر پیش پیشانی و عملکردهای حافظه کاری کوتاه مدت را به خدمت می گیرد تا به تجزیه و تحلیل عمیقی از مشکلی که باید در دو سطح اول (یعنی اولیه و ثانویه) کافی نبوده است. تفکر به برنامههای عملی اجازه میدهد که ممکن است برای ارضای نیازی که توجه آگاهانه شناختی فرد را میطلبد مناسب باشد. سپس پزشکان می توانند مطمئن شوند که محتوای افکار بیمار همیشه با یک احساس عاطفی مرتبط است که نشان دهنده یک مشکل حل نشده است. این ایدهها با بازنماییهای پیشآگاهانه (ارائههای چیز و کلمه) مطابقت دارند که واحدهایی هستند که در حافظه فعال برای کمک به ایجاد چندین گزینه برای برآوردن نیازهای معلق استفاده میشوند.
شکل 1. سه سطح حل مسئله. شکل نشان می دهد که چگونه عاطفه منفی سطوح مختلف رفتار را به عنوان تلاشی برای حل نیازها و مشکلات به منظور کاهش یا حذف احساس ذهنی تأثیرات منفی ایجاد می کند. هنگامی که برنامه های غریزی فرآیند اولیه در حل مشکل شکست می خورند، یادگیری فرآیند ثانویه مورد نیاز است. اگر به نوبه خود سطح دوم ناموفق باشد، شناختهای فرآیند سوم مورد نیاز است. بازگشت به هموستاز با یک عاطفه مثبت نشان داده می شود.
شبکه حالت پیش فرض (DMN) ممکن است منبع بالینی مفید دیگری برای استنباط محتویات نیازهای حل نشده باشد. زمانی فعال میشود که فرد در حالت استراحت است که توجه شناختی را جذب نمیکند ( رایچل و همکاران، 2001 ) و به دنبال کارهای متمرکز درونی مانند بازیابی حافظه زندگینامهای، تفکر درباره آینده و سرگردانی ذهن در میان دیگران است ( باکنر و همکاران، 2008 ). Carhart-Harris و Friston (2010) پیشنهاد کردند که خطاهای پیش بینی را سرکوب می کند. DMN ممکن است در حال کار باشد در حالی که شخص به طور خود به خود در حالت استراحت است. وقتی به بیماران توصیه میشود برخی از ایدههای حالت استراحت خود را بازیابی کنند، آنها تمایل دارند برخی از نیازها و مشکلات معلق خود را شناسایی کنند، به عنوان مثال، در زمان تاخیر طولانی مدت خواب به دلیل بیخوابی.
(4) آخرین بعد از همبستگی های عصبی زیستی عاطفه به عنوان منبعی برای درک تجربه ذهنی یک فرد استفاده می کند. کار مادام العمر پانکسپ اسناد متعددی را برای ما به جا گذاشته است که در آنها او همبستگی های عصبی-آناتومیکی و عصبی شیمیایی هفت سیستم احساسی اساسی را توصیف می کند (مانند پانکسپ، 1998 ، 2011 ؛ پانکسپ و بیون، 2012 ). درک آبشارهای عصبی شیمیایی و مکانهای آناتومیکی خاص این مدارها، امکانات بیشتری برای یکپارچهسازی دادهها و درک تأثیرات فراهم میکند. پزشکان باید توجه داشته باشند که استفاده از این دانش عصببیولوژیکی تنها به استنباط آنچه ممکن است با هفت سیستم احساسی اساسی میافتد، اجازه میدهد. نمی توان با قطعیت تأیید کرد که یک مدار معین بدون آزمایش مناسب فعال است یا خیر. مجدداً، این موضوع اهمیت تکیه بر ابعاد مختلف تجزیه و تحلیل برای تقویت بیشتر فرضیههای بالینی را توضیح میدهد.
آسیب شناسی روانی بر اساس تجزیه و تحلیل عاطفه
موضوعی که نیاز به کار زیادی دارد، موضوع علائم و تشخیص روانکاوانه است. به طور کلاسیک پذیرفته شده است که سه تشخیص اصلی در روانکاوی وجود دارد (به عنوان مثال، برگرت، 1974 ، 1975a ؛ کرنبرگ، 1975 ، مک ویلیامز، 2011 )، یعنی روان رنجورها، روان پریشی ها، و سازمان های خودشیفتگی و مرزی. هر تشخیص برای اهداف بالینی مختلف نیاز به تکنیک خاصی دارد. توصیف عمیق هر یک از آنها فراتر از محدوده این مقاله است زیرا آنها موضوعاتی هستند که نیاز به توضیح جداگانه دارند. با وجود درک کلی از مسائل روانی آسیب شناسی رایج برای پرداختن به کاربردهای بالینی دانش عصبی روانکاوی ضروری است.
همانطور که قبلا توضیح داده شد، یک دلیل انطباقی وجود دارد که چرا باید احساسات ناخوشایند را احساس کنیم. برای اجتناب از آنها، باید از ابتداییترین سطح آگاهی، که در طبقهبندی تولوینگ از آگاهی بینظمی است ( Tulving, 1985 )، تشخیص دهیم که برای بقای چه مشکلاتی باید حل شوند. هنگامی که رفتارهای غریزی، تداعی های آموخته شده و تفکر و برنامه ریزی شناختی برای مدت طولانی ناموفق بوده است، ممکن است در نتیجه استفاده از دفاع به عنوان تلاشی برای کاهش احساسات منفی، فرمول بندی علامتی ایجاد شود. روشی که دفاع از آن شدت عاطفه منفی را کاهش می دهد، تحریف واقعیت است. هنگامی که حقایق به طور کامل درک یا تصدیق نمی شوند، نباید توانایی ایجاد احساسات ناخوشایند را حفظ کنند. با این حال، عاطفه در حال حاضر دست نخورده نگه داشته شده است و فقط از محرک یا بازنمایی اصلی خود جدا شده است. بنابراین، به دنبال بازنمایی جدیدی است که با تشکیل یک علامت نمادین مرتبط باشد ( فروید، 1894 ). این توصیف شکل گیری یک علامت عصبی را مشخص می کند که می تواند تفسیر شود. فروید وجود خیالپردازیهای ناخودآگاه را پیشنهاد کرد که منجر به درگیری درون روانی میشد و پس از سال 1897 به ندرت روی موضوع تروما کار کرد، که بیشتر در سازمانهای خودشیفته و مرزی رایج بود. در این موارد، بیماران از پریشانی شدید جدایی به دلیل آسیب های خودشیفته مربوط به رها شدن، طرد شدن، سوء استفاده و/یا احساسات دوسوگرا از اشیاء اولیه رنج می برند ( فلورس مورسی، 2017 ، 2019a.). این نوع فرمولبندی تعارض درون روانی را کنار میگذارد و در عوض با تأثیرات منفی فراگیر و مداوم ناشی از تجربه آسیبزا که چندین ساختار را به خدمت میگیرد، از جمله آمیگدال، ساختار لیمبیک که احساسات ترس و/یا خشم را با محرکهای تعیینشده مرتبط میکند، مشخص میشود. آنچه آمیگدال می آموزد به سختی فراموش می شود، که می تواند به صورت تکاملی به عنوان وسیله ای برای پیش بینی موقعیت های تهدید کننده آینده توضیح داده شود. اگر ارتباط حفظ شود، احتمال واکنش سریع در زمینه های مشابه افزایش می یابد. از این رو، تجارب آسیب زا را نمی توان فراموش کرد و احساسات ناخوشایند مزمن را برانگیخت که مردم به طور طبیعی دوست دارند آنها را رد کنند. تجارب تروماتیک نمونه خوبی برای ارزیابی اینکه آیا یک عاطفه تنظیم شده است یا نه. ممکن است به راحتی بتوان فرض کرد که تأثیرات منفی مداوم بی نظم هستند. با این حال، باید در نظر داشته باشیم که تأثیرات منفی نشان دهنده یک نیاز ارضا نشده یا یک مشکل حل نشده است. بنابراین، محرک هایی که باعث ایجاد عواطف منفی می شوند باید شناسایی و درک شوند تا ارزیابی شود که آیا یک واکنش عاطفی تنظیم شده به یک محرک وجود دارد یا خیر. وقتی واکنش مناسب باشد، عاطفه با وجود ویژگی های ناخوشایند آن تنظیم می شود. تروما یک حافظه عاطفی فرآیند ثانویه است که باید از طریق یادگیری جدید که به فرموله کردن گزینه های حل جایگزین برای تجربیاتی که قابل حل یا حذف از حافظه نیستند، با آن برخورد کرد. با این حال، ارتباط اصلی به دلیل ویژگی پیشگویانه و تطبیقی آن غالب است. سولمز (2017) توضیح داده است که این نوع حافظه ضمنی را نمی توان دوباره تثبیت کرد، یعنی نمی تواند از نظر شناختی هوشیار شود و به منابع حافظه فعال دسترسی داشته باشد. خاطرات ضمنی الگوهای احساسی و رفتاری هستند و نه بازنمایی. سپس دانش عصب-روان تحلیلی به پزشک در مورد آنچه که می توان انتظار داشت و نمی توان به عنوان اهداف درمانی دست یافت، آگاه می کند.
سپس یک ترومای مکرر ناشی از پریشانی جدایی طولانی مدت (PANIC/GRIEF) که در بسیاری از فرمولهای آسیبشناسی روانی وجود دارد، عمدتاً مربوط به اختلالات خودشیفتگی و مرزی است. ما به عنوان انسان، پستانداران هستیم، به این معنی که برای زنده ماندن به انسان های دیگر وابسته هستیم. گونه های پستانداران برای برآوردن نیازهای خود در دوران اولیه زندگی به یک مراقب اولیه وابسته هستند. دومی نیاز به پیش بینی برای زنده ماندن را به خدمت می گیرد ( فریستون، 2010 ؛ فتوپولو و تساکیریس، 2017 ). به نوزادان توسط والدینشان آموزش داده می شود که چگونه مشکلات خود را با در دسترس بودن قابل اعتماد حل کنند، که معمولاً محیطی از اطمینان را فراهم می کند که منجر به اعتماد اولیه می شود ( اریکسون، 1950 ). سپس نوزاد یاد می گیرد که چگونه از خطاهای پیش بینی اجتناب کند و انرژی آزاد را به حداقل برساند که به نوبه خود به معنای احساسات عاطفی مثبت است. زمانی که زندگی اولیه با عکس آن یعنی عدم قطعیت مشخص می شود، فرد نمی تواند یاد بگیرد که چگونه پیش بینی های کارآمد بسازد. مکانیسمهای دفاعی مورد استفاده در برابر تأثیرات منفی، بهروزرسانی مناسب را که باید به دنبال خطای پیشبینی انجام شود، مانع میشود. این زمینه باعث افزایش احساس عدم اطمینان می شود که به سیستم PANIC/GIEF Panksepp مربوط می شود، زمانی که مراقب اصلی به طور قابل اعتمادی در دسترس نیست، ترس از تجربیات آسیب زا، و خشم در برابر ناامیدی بیش از حد متعاقب چنین زمینه ای را به دنبال دارد. این احساسات ذهنی تا زمانی که مشکلاتی که نشان می دهند حل نشوند از بین نمی روند. اگر این اتفاق نیفتد، یک احساس منفی مزمن به زندگی روانی فرد فرمان می دهد. سپس پیشنهاد می شود که به تجزیه و تحلیل تأثیر تشکیل علائم اضافه شود. علائم بهترین تلاش برای حل یک مشکل یا ارضای نیازهاست. یعنی، آنها تلاشی برای سازگاری و بقا هستند. در صورت حضور ابراز می کنند که راه حلی پیدا نشده است و بنابراین احساسات منفی که آنها را برمی انگیزد پایدار خواهد ماند. سولمز (2017) به سرکوب به عنوان خودکارسازی نامشروع یا زودرس پیش بینی ها اشاره می کند که منجر به تکرار مزمن الگوهای رفتاری شکست خورده می شود. دیدگاه جایگزین دومی به یادگیری ناخودآگاه ساده تداعیهای آسیبزا اشاره دارد که عمیقاً در ساختارهایی که بازنماییهایی ایجاد نمیکنند، مانند آمیگدال و هسته اکومبنس، که عموماً با پاداش مرتبط هستند، ریشه دارند ( بریج و همکاران، 2009 ). همانطور که قبلا توضیح داده شد، تداعی های آموخته شده برای پیش بینی موقعیت های تهدید آمیز فراموش نمی شوند. اگر به خاطر سپردن این زمینه ها امکان بقا را بهبود می بخشد، آنگاه عاطفه منفی باید فعال بماند. سپس غلبه بر تروما مستلزم پذیرش هدف تدافعی و تطبیقی حافظه عاطفی است.
در مواردی مانند پریشانی طولانی مدت جدایی، زمانی که مراقبان اولیه قادر به پیش بینی نیستند یا زمانی که قادر به ارائه یک محیط امن برای نوزاد نیستند، ممکن است احساسات افسردگی مزمن ایجاد شود ( مارتی، 1966 ؛ برگرت، 1975 ب ؛ وات و پانکسپ). ، 2009 ؛ فلورس موری، 2019a ). این زمینه برای نشان دادن دو مورد مفید است. اول این که برخی نیازها و مشکلات قابل حل نیست. اگر والدین نتوانند قابل اعتماد باشند، نوزاد کار زیادی نمی تواند برای اصلاح این وضعیت انجام دهد. نیاز ارضا نشده دائماً نشانههای تأثیر منفی ایجاد میکند که شکلهای مختلف علائم را ترویج میکنند. از این رو، مصداق دوم این است که فرآیند روان درمانی باید شامل سوگواری برای چیزی باشد که قابل حل نیست. این امر مستلزم وظیفه چالش برانگیز پذیرش ناامیدی ناشی از مشکلات حل نشده و ایجاد راهبردهای قانونی جایگزین برای مدیریت وجود احساسات منفی مزمن است.
بنابراین، این ایده که اجبار تکرار بیان یک انگیزه مرگ است، توسط دانش عصب روانکاوی به چالش کشیده می شود. دلیل تکرار الگوهای رفتاری ناموفق به دخالت سیستمهای حافظه رویهای و عاطفی مربوط میشود که ساختارهای عصبی آناتومیکی را به کار میگیرند که ارتباطاتی را که یاد میگیرند خودکار میکنند، برای مثال عقدههای پایه و آمیگدال. درک شناختی از اینکه چرا یک فرد سیگار می کشد، رفتار اعتیاد آور را متوقف نمی کند. این مثال خواستار یک تنظیم از بالا به پایین تداعیهای عاطفی است که بر اساس مهار داوطلبانه تکرار الگوهای رفتاری ناکارآمد ایجاد تضاد بین پاسخهای خود به خود و تصمیم برنامهریزیشده برای امتحان راهحلهای جایگزین تسهیل شده توسط تفکر حافظه فعال است. اما لازم به ذکر است که این نوع تنظیم از بالا به پایین به معنای تلاش قابل توجهی است که بسیاری از افراد در تلاش های مکرر با شکست مواجه می شوند. پزشکان در این شرایط به راحتی می توانند یک انگیزه مرگ را تفسیر کنند. هیچ شواهد نوروبیولوژیکی برای حمایت از فرضیه فروید در مورد انگیزه یا غریزه مرگ یافت نشده است. همه انواع تأثیرات منفی با هدف سوق دادن فرد به سمت یک اقدام خاص است که مشکلات را حل می کند. وقتی فردی مکرراً شکست می خورد، ناامیدی دیگر محرک مفیدی برای اقدامات قاطعانه نیست. نتیجه یک احساس خشم طولانی است ( فلورس مورسی، 2019a ) که سیستم SEEKING را تحت تاثیر قرار می دهد و آن را به خاموشی نهایی می رساند ( وات و پانکسپ، 2009 ) که به عنوان ناامیدی احساس می شود. ممکن است پزشک متوجه شود که این یک انگیزه مرگ نیست، بلکه یک فرآیند افسردگی است که در حال بازی است. به طور خلاصه، نشانه ها قصد ندارند فرد را به سمت مرگ سوق دهند. علائم همیشه سعی در حل مشکلات با هدف بقا دارند.
بحث: روان درمانی عصبی-روان تحلیلی حول محور تأثیر می چرخد
از کاربردهای پیشنهادی عصب روانکاوی تا کار بالینی، می توان گفت که یک روان درمانی با آگاهی عصب روانکاوی، عاطفه را عنصر اصلی خود قرار می دهد. ماهیت عاطفی آگاهی آنچه را که وظیفه اصلی روانکاوی تلقی می شد به چالش می کشد. سولمز (در چاپ a) استدلال کرده است که درایوها همانطور که id نیز آگاه هستند ( Solms, 2013 ). دادههای عصببیولوژیکی که از این مفاهیم جدید پشتیبانی میکنند، نیازمند بهروزرسانی مفاهیم و تکنیکهای روانکاوی هستند. دلیل مشورت افراد این است که احساس بدی دارند. آنها به یک فرآیند روان درمانی می رسند زیرا قصد دارند از احساس تأثیرات منفی خودداری کنند. سپس تجزیه و تحلیل کامل احساسات مورد نیاز است. تکنیکهای روانکاوی عمدتاً بدون کمکهای ارزشمند سایر زمینهها کار کردهاند که به قیمت رنج بیمار، آن را در برابر خطاها آسیبپذیر میکند. افکت موضوعی است که برای درک درست آن باید از منظرهای مختلف مورد مطالعه قرار گیرد. تحلیل پیشنهادی در اینجا ابعاد متمایز عاطفه را در نظر می گیرد که به طور جدایی ناپذیری مرتبط هستند. همه موضوعات در نظریه روانکاوی به عواطف مربوط می شود، به عنوان مثال، دفاع، ناخودآگاه، علائم، رویاها، روابط ابژه، انتقال، انتقال متقابل، عقده ادیپ، دستگاه ذهنی، حافظه، انگیزه ها و غرایز. از این رو، فکر کردن به موضوعی که احتمالاً ارتباط بیشتری با کاربردهای بالینی داشته باشد، دشوار است.
تجزیه و تحلیل ابعاد مختلف عاطفه به پزشک اجازه می دهد تا درک کند که بیمار از چه چیزی رنج می برد، که به نوبه خود امکان طراحی درمانی خاص برای ویژگی های مورد را افزایش می دهد. پزشک باید در نظر داشته باشد که هر فکری که به زبان بیان می شود بر اساس احساسات است. اگر فردی با تجربه ذهنی عواطف منفی مشکل داشته باشد، به احتمال زیاد افکار او اشکال مختلفی از تحریف را ارائه می دهد که مانع از بازسازی دقیق گذشته می شود. بنابراین، بر کیفیت انتقال – ضد انتقال رابطه درمانی تأکید می شود که در آن پزشک نه تنها به صحبت های بیمار گوش می دهد، بلکه محیط جلسه را نیز احساس می کند ( بالینت، 1968 ) تا مشکلات عاطفی بیمار را بهتر درک کند. به منظور یافتن بهترین راه حل موجود که ممکن است تجربه ذهنی فرد را بهبود بخشد.
با این حال، مفهوم هموستاز باید با احتیاط در نظر گرفته شود، زیرا ایده آل است. اگر یک نفر می توانست همه نیازها و مشکلات خود را حل کند، اصلاً انگیزه ای وجود نداشت. موجودات زنده دائماً نیازهای خود را تجدید می کنند و چالش های جدیدی را ایجاد می کنند که به سمت رفتارهای انگیزشی هدایت می شوند که توسط یک اصل لذت هدایت می شوند که هدف آن بقا است. پس از آن زندگی می کنیم تا ناامیدی های متعدد ناشی از اشتباهات پیش بینی ما را احساس کنیم. هدف یک فرآیند روان درمانی به حداقل رساندن آنتروپی، یعنی خطر پراکندگی یا مرگ است ( فریستون، 2010 ؛ رایت و پانکسپ، 2012 ؛ سولمز، 2019 ). برای موفقیت، بهترین پیشبینی ممکن، در نظر گرفتن یک عدم قطعیت ثابت است که قابل پیشبینی نیست. هر چه ذهن آمادگی پذیرش مقدار معینی از تنوع را داشته باشد، به اندازه کافی واقع بینانه است که بدانیم مقدار مورد انتظار ناامیدی اجتناب ناپذیر است و نیازمند وظیفه سوگواری برای چیزی است که نمی تواند باشد و در عین حال خلاقیت کافی برای یافتن بهترین راه حل های ممکن را داشته باشد. برای وجود عاطفی آن
ممکن است نگرانی هایی در مورد اینکه آیا پیشنهاد حاضر برای درمان های روانکاوی مناسب است وجود داشته باشد. این موضوع باید بیشتر مورد بحث قرار گیرد، با این حال، ممکن است به چیزی کمک کند که در نهایت میتوان آن را یک درمان مبتنی بر عصب-روان تحلیلی نامید.
مشارکت های نویسنده
نویسنده تنها مشارکت کننده این اثر را تایید کرده و آن را برای انتشار تایید کرده است.
تضاد منافع
نویسنده اعلام می کند که این تحقیق در غیاب هر گونه روابط تجاری یا مالی که می تواند به عنوان تضاد منافع بالقوه تعبیر شود، انجام شده است.
یادداشت ناشر
تمام ادعاهای بیان شده در این مقاله صرفاً متعلق به نویسندگان است و لزوماً ادعاهای سازمان های وابسته به آنها یا ناشر، ویراستاران و داوران را نشان نمی دهد. هر محصولی که ممکن است در این مقاله ارزیابی شود، یا ادعایی که ممکن است توسط سازنده آن باشد، توسط ناشر تضمین یا تایید نمی شود.
پانویسها و منابع
- ^ عاطفه منفی در این مقاله به تأثیراتی اشاره دارد که احساس بدی دارند در حالی که عاطفه مثبت به تأثیراتی اشاره دارد که احساس خوبی دارند.
- ^ HM بیمار مبتلا به صرع غیرقابل درمان بود. او موافقت کرد که تحت عمل جراحی قرار گیرد تا ساختارهای داخلی لوب گیجگاهی، از جمله هیپوکامپ، به صورت دوطرفه برداشته شود. در نتیجه این روش، HM دچار فراموشی شدید انتروگراد شد و نتوانست خاطرات زندگینامهای جدیدی ایجاد کند. به طور قابل توجهی دیگر سیستم های حافظه دست نخورده بودند، یعنی حافظه رویه ای و کاری.
- ^ استفاده از حروف بزرگ برای شناسایی مدارهای عصبی است، برخلاف استفاده معمولی از همین کلمات.





نظر خود را بگذارید